دکتر علی‌محمد حق‌شناس: لزوم بازنگری در روند زبان‌شناسی ایران

بین زمینه‌های تخصصی شما که ظاهرا جدا از یکدیگرند، یعنی آواشناسی، معنی‌شناسی، نشانه‌شناسی و از آن طرف، مطالعات تاریخی زبان‌شناسی و مطالعات نظری ادبیات – که همگی جای خودشان را هم دارند- چه ارتباطی وجود دارد؟

ظاهرا هیچ ارتباط مستقیمی وجود ندارد. چه ارتباطی می‌تواند مثلا بین مطالعهً آواهای گفتار و مطالعهً معانی زبان و یا بعد ادبی زبان وجود داشته باشد؟ در ظاهر هیچ. در ظاهر هر یک از این‌ها حوزهً تخصصی مستقلی را تشکیل می‌دهد. ولی وقتی آدم به مرتبه‌ای از پختگی می‌رسد می‌بیند این‌ها همه در نهان با هم ربط دارند؛ یعنی اگر قرار باشد استفادهً فرهنگی از زبان‌شناسی بشود، همهً اینها لازم‌اند. اگر هم هدف صرفا کسب تخصص در یکی از این‌ها باشد، در این صورت خود زبان‌شناسی هم هیچ به درد نمی‌خورد. بگذارید مثالی بزنم: فرض کنید می‌خواهید به مطالعات ادبی بپردازید، خب یک مقدار از این مطالعات به مسائل آوایی مربوط می‌شود؛ مثل وزن، قافیه، جناس، هم‌آوایی آغازین (الیتریشن) و خیلی دیگر از صناعات لفظی. پس می‌بینید که آواشناسی چقدر می‌تواند در مطالعهً این جنبه‌ها از آثار ادبی به ما کمک کند و این بخش از کار ما را سامان دهد و نظام‌مند سازد. همین نکته در مورد مثلا صرف هم البته صادق است. همین طور در مورد معنی‌شناسی: بخش مهمی از معنای اثر ادبی در گرو فهم درست جنبه‌های صرف است؛ و بخش دیگر از معانی استعاره‌ها و مجازها و جز آن در گرو روابط واژگانی است. پس می‌شود دید که ابر و باد و مه و خورشید و فلک واقعا در کارند تا تو به تحلیل یا به درک درستی از این اثر راه ببری.

شما وضعیت علمی-ادبی امروز ایران را چگونه آسیب‌شناسی می‌کنید و از این حوزه‌های تخصصی‌ای که پیگیرشان بوده‌اید آیا سود و صرفه‌ای هم در جهت رفع کاستی‌های ادبیات حاصل می‌شود؟ یا همگی، به اصطلاح، مباحثی لوکس و تجملی هستند؟

اجازه بدهید از همین نکته آخر شروع کنیم. ما خودمان باعث می‌شویم که این‌ها تجملی و لوکس از کار درآیند. وگرنه بیشتر این نظریه‌ها در واقع امر در آغاز، تلاشی بوده‌اند برای رفع مسئله‌ای. ولی همیشه نظریه‌ها متاسفانه رفته رفته از اصل مسئله فاصله می‌گیرند و تبدیل می‌شوند به یک امر ذهنی، به یک ورزش ذهنی کاملا دورافتاده از عمل. اگر زبان‌شناسی به این صورت بماند، سود و صرفه‌ای ندارد. اما اگر از این چارچوب‌های نظری استفاده کنیم برای حل مسائل زبانشناسی و مسائل غیرزبان‌شناسی جامعه، در آن صورت، بی‌تردید زبان‌شناسی می‌تواند بسیار مفید باشد و هیچ جنبهً تجملی هم نداشته باشد.

قسمت اول سوال من این بود که در حال حاضر چه آسیب‌هایی گریبانگیر حوزهً ادبیات شده که زبان‌شناسی می‌تواند به کمک آن بیاید و این کاستی‌ها را رفع کند؟

به نظر من بزرگترین آفتی که به جان ادبیات ما افتاده، آفت نظریه‌زدگی است. همهً نویسندگان خلاق ما انگار دارند می‌کوشند تا در محدودً نظریه‌هایی که آموخته‌اند به خلقتگری بپردازند. و این درست نقض خلقتگری است. من بر آنم که زبان‌شناسی در رفع این آسیب، این بلا، کارهای زیادی می‌تواند انجام دهد. ببینید! یک تفاوت خیلی خیلی اساسی بین بعد صناعات ادبی از یک طرف و بعد خلاقیت ادبی از طرف دیگر وجود دارد: صناعات ادبی، مشتی فنون هستند مثل وزن، قافیه، صور خیال، ابزارهای بدیعی و بیانی و جز آن؛ یا مثل روایت و قهرمان و ضدقهرمان و درگیری و هول و ولا و نظایر آن در ادبیات داستانی. حال در جامعهً ما خیلی‌ها فکر کرده‌اند که این صناعات راه‌گشا هستند برای رسیدن به اوج خلقت ادبی، در حالی که این‌طور نیست. خلقت ادبی از آن سوی فنون و صنایع ادبی شروع می‌شود. از آنجا شروع می‌شود که فرد هنرمند خودش را به درون تاریکی‌ها و ناشناخته‌ها پرتاب می‌کند. در جامعه ما این تمایز متاسفانه برای همه به وجود نیامده. خیلی‌ها فکر می‌کنند اگر تکنیک‌های ادبی یا اگر نظریه‌ها ادبی را در زمینهً شعر یا داستان منثور یا نمایشنامه یاد بگیرند در آن صورت می‌توانند به خلقت ادبی برسند. اصلا این‌طور نیست. کسانی که این‌گونه می‌نویسند اسیر چنبرهً صنایع و تکنیک‌های ادبیاند و خلاقیت را با صناعت اشتباه می‌گیرند.

این چشم‌انداز میان‌رشته‌ای؛ یعنی تعامل زبان‌شناسی با نشانه‌شناسی و ادبیات برای شیوهً ارزیابی و سامان‌دهی فعالیت‌های فرهنگی‌ای مانند جوایز ادبی چه دستاوردهایی می‌توانند داشته باشد؟

ساماندهی به ادبیات به کمک زبان‌شناسی و نشانه‌شناسی به نظر من کار آسانی است. وضعیت بلبشویی که شما در مورد اعطای جوایز به آن اشاره می‌کنید واقعا در جامعه فرهنگی ما وجود دارد. در بسیاری موارد همین وضع سبب می‌شود کتاب‌هایی برندهً جایزه شوند که هیچ ارزشی ندارند یا برعکس، کتاب‌هایی حذف می‌شوند که ارزش بسیار دارند. علت هم بیشتر این است که برخی داوران یا هیچ ملاکی برای سنجش و ارزیابی ندارند یا ملاکشان بر تصوراتی استوار است که می‌پندارند وجه غالب در ادبیات امروز است. من در بعضی از این جلسات حضور داشته‌ام. خب این تشتت در آرا خودش نشانهً این است که در جامعهً ادبی ما معیارها و ضابطه‌ها و سنجه‌های مشخصی وجود ندارد که همگی برون‌گرایانه باشند و لذا بتوان بر سر آنها به توافق رسید. هر کسی از زبان و ظن خودش کاری می‌کند و این در حالی است که ما به دو حوزهً علمی مجهزیم که هر دو عمیقا سرشت علمی پیدا کرده‌اند؛ هر دو به ابزارهای ریاضی و منطق مجهزند؛ هر دو می‌توانند زمینه‌ای باشند برای رسیدن به معیارها و سنجه‌های مشترک در عرصهً ارزشیابی‌های ادبی یا حداقل می‌توانند زبان‌های مختلف داوران را به هم نزدیک کنند در حدی که دست کم بتوانند حرف همدیگر را فهمند. الان همهً داوری‌ها تا حدود زیادی استنباطی است. البته هیچ نمی‌خواهم استنباط مردم فرهیخته را ناچیز بشمارم. در اکثر قریب به اتفاق موارد، من دیده‌ام که تحلیل‌های علمی و منطقی امروزی‌ها از هر جهت موید مدعای ارباب استنباط‌اند. و این نشان می‌دهد که استنباط‌های اهل ادب غالبا درست‌اند. اما حرف بر سر درستی یا نادرستی استنباط‌ها نیست؛ بلکه بر سر این است که با استنباط نمی‌توان به توافق رسید؛ وگرنه به قول آن دو بزرگوار تاریخ ما و با اندکی دستکاری، آنچه ارباب احکام علمی می‌دانند، ارباب احکام استنباطی می‌بینند. نکته اینجاست که استنباط امری فردی است؛ گیرم درست باشد؛ و آنچه فردی است نمی‌تواند مبنای توافق در داوری‌ها واقع شود. حال آنکه احکام علمی چون مبتنی بر روش‌های علمی و در چارچوب نظریه‌های علمی صادر می‌شوند، همگی اموری جنبی و عامند؛ پس می‌توانند مبنای توافق واقع شوند؛ گو آنکه در نهایت، نادرست باشند. به نظر من، این غلبه روحیهً فردی برای امری جمعی است که سبب می‌شود از دو آدم خبره، یکی به یک اثر یگانه صفر بدهد و دیگری بیست.

شاید بد نباشد جهت بحث را کمی تغییر بدهیم: از دید یک زبان‌شناس مانند شما آیا اختلاط گونه‌های زبانیِ به اصطلاح فرودست -مثلا گویش‌های غیرمعیار فارسی- در آثار ادبی مجاز است؟ چون به عقیدهً برخی نباید گونه‌های غیرمعیار را در شعر و داستان یا ترجمه آثار ادبی به کار برد. در اینجا نوعی تناقض‌نمایی دیده می‌شود. از یک طرف می‌گوییم گویشها باید حفظ شوند و از طرفی دیگر می‌گوییم باید برای کل کشور مثلا مواد درسی یکسان به زبان معیار تهیه کنیم و گویش‌ها نباید کتاب‌های درسی خاص خودشان را داشته باشند.

ببینید گویش واقعا لزومی ندارد که، مثلا، کتاب درسی خود را داشته باشد؛ چون هیچ گویشی آمادهً انجام چنین نقشی نیست. وانگهی، فرهنگ هر جامعه‌ای معمولا در گویش‌های یکی از زبان‌های آن جامعه متبلور یا انباشه می‌شود. همه جا این طور است. انگلیس را در نظر بگیرید که زبان‌های مختلفی دارد: زبان ولش و زبان اسسکاتلندی یا نوعی گالیک و همینطور زبان ایرلندی که نوعی گالیک است. اینها زبان‌های اساسا مختلفی هستند ولی، علی رغم این چند زبانگی، در جامعهً انگلستان هر کس هر کتابی می‌نویسد، به زبان فرهنگی آن جامعه، یعنی به انگلیسی می‌نویسد؛ حالا خواه آن کس اهل ولز باشد، خواه اهل اسکاتلند، خواه ایرلند. شاهکارهای ادبی همه جا در گویش‌های معیار همان‌جا خلق می‌شوند. همیشه این طور بوده؛ از جمله در ایران و از دیرباز. قطان تبریزی به فارسی شعر سروده؛ خاقانی هم؛ آن طرف شروانی همین‌طور؛ و همین‌طور نظامی. این سنتی دیرپاست که همه در همهً جوامع در چارچوب یک زبان رسمی که متعلق به همه است و درهایش به روی همهً اقوام باز است آثار فرهنگی تولید کنند. و غافل نباشیم که از رهگذر همین همکاری همهً اقوام مختلف در حوزهً یک فرهنگ و در فضای یک زبان است که همه با هم همدل می‌شوند. درست است که زبان‌فارسی در گذشته‌های دور متعلق به یک قوم خاص ایرانی بوده؛ ولی اکنون این زبان همانقدر متعلق به قوم فارس است که متعلق به اقوام ایرانی دیگر. همهً این اقوام ایرانی در ایجاد فرهنگ ایران دخالت داشته‌اند؛ ناگزیر، در پاسداری آن هم همه مکلف‌اند. این یک واقعیت آشکار است. اما این زبان فارسی و فرهنگی که در آن متبلور شده چه رابطه‌ای باید داشته باشد با زبان‌های ایرانی دیگر؟ این نکتهً حساسی است که درک آن می‌تواند به حل بسیاری مسائل کمک کند. به نظر من، رابطهً سالم میان فارسی و زبان‌های ایرانی دیگر هنگامی برقرار می‌شود که همه اقوام ایرانی به روشنی دریافته باشند که همهً آنها اهل دو زبانند: یکی اهل زبان‌فارسی که زبان فرهنگ آن‌هاست و دیگر اهل زبان قومی که پاسدار هویت قومی آن‌هاست. در اینکه هر کسی به زبان قومی خود بنویسند، منفعتی نیست که هیچ، زیان نیز در آن هست. انصاف دهید که منِ ایرانیِ هم‌فرهنگ با کرد و بلوچ و ترک چرا باید از آفرینه‌های ذهن این کسان محروم بشوم؟ کردها اگر به زبان کردی بنویسند و آذری‌ها به زبان آذری، از آنچه در زبان فارسی نوشته می‌شود هر دو قوم محروم خواهند شد. حال آنکه غنای زبان فارسی و غنای فرهنگ ایران حاصل قرن‌ها تلاش همهً اقوام ایرانی است. ما از گذر یک زبان فرهنگی مشترک به هم‌دلی می‌رسیم و از گذر زبان‌های اقوام ایرانی به هم‌زبانی و هویت قومی. تردیدی نیست که رابطهً فارسی با زبان‌های ایرانی، دیگر رابطهً ارباب-رعیتی نیست؛ نبوده؛ و نخواهد بود؛ بلکه این رابطه همواره رابطهً اقوام هم‌فرهنگ بوده، از یک طرف و از طرف دیگر، رابطهً حرمت به همهً کسانی که در این فرهنگ یگانه به یگانگی رسیده‌اند. خب، این در مورد زبان‌های اقوام ایرانی. ولی در مورد گویش‌ها وضع چیز دیگری است. گویش به نظر من چیزی جز اشکال مختلف یک زبان یگانه نیست مثلا گویش نایینی، یزدی، اصفهانی، یا لاری. گویش‌های زبان فارسی شاخه‌های فرعی رود بزرگ زبان فارسی هستند که همه به درون زبان فارسی می‌ریزند و آن را قوی‌تر می‌کنند. این شاخه‌های فرعی را نباید رها کرد تا خشک شوند. چه با خشک شدن هر یک از این گویش‌ها، زبان فارسی هم به همان نسبت ضعیف می‌شود و می‌پژمرد. از این گویش‌ها از یک طرف باید در تقویت زبان فارسی استفاده برد و از طرف دیگر، با ضبطشان از فراموش شدنشان جلوگیری کرد. البته می‌توان با وام‌گیری از زبان‌های بیگانه هم خون تازه ای در رگ‌های این زبان جاری ساخت. اما این عواقبی دارد که چندان خوشایند نیست.

کمی در مورد جایگاه دیگر رشته‌ها در زبانشناسی و وضعیت آموزش مباحث میان‌رشته‌ای در گروه‌های زبان‌شناسی توضیح بدهید.

در گروه‌های دانشگاهی، چه در ایران چه در جاهای دیگر، خیلی به این چیزها توجه نمی‌شود. در مطالعات میان‌رشته‌ای چرا. در ایران پرداختن به مسائل کاربردی یا میان‌گروهی در گروه زبان‌شناسی خیلی بیشتر از جاهای دیگر رایج است. جاهای دیگر خیلی تخصصی کار می‌کنند. مثلا کسانی مانند لیبر، دیشلو، هله، آرونوف و خیلی‌های دیگر منحصرا روی صرف متمرکز می‌شوند، کسانی هم منحصرا روی واج‌شناسی یا نحو متمرکز می‌شوند. حتی برای هر یک از این سطوح دپارتمان‌های مستقل دارند. در ایران لااقل در برخی دانشگاه‌ها به موضوع‌های میان‌گروهی مثل «ادبیات از دیدگاه زبان‌شناسی» یا «نشانه‌شناسی» توجه می‌شود. اما اگر از من بپرسید به نظر من، زبان‌شناسی بدون درگیر شدن با رشته‌های دیگر هرگز به جایی نمی‌رسد. وارد کردن مطالب حوزه‌های دیگر به حوزهً زبانشناسی فضای تازه‌ای برای زبان‌شناس فراهم می‌کند و امکان مغتنمی برای به کار بستن این علم در مسائل فرهنگی به او می‌دهد.

پس زبان‌شناسی در ایران نسبت به جاهای دیگر دموکراتتر عمل می‌کند و به دور و بر خودش هم نگاه می‌کند …!؟

حتما! زبانشناسی همواره به رشته‌های دیگر روی آورده است؛ گو آن که خود در بسیاری از رشته‌ها مطرود است. مثلا در رشتهً فلسفه؛ من ندیه‌ام از آن استفاده‌ای بکنند، در حالی که زبان‌شناسی می‌تواند خدمات بسیاری به فلسفه کند. از طرف دیگر، زبان‌شناسی به فلسفه فراوان توجه داشته و دارد. همین‌طور زبان‌شناسی می‌تواند در حوزه‌های باستان‌شناسی، مردم‌شناسی، جامعه‌شناسی، آموزش زبان فارسی، آموزش زبان‌های خارجی و غیره منشا خدمات ارزنده‌ای باشد. اما در کمتر حوزه‌ای از آن بهره‌گیری می‌شود. غم‌انگیزتر از همه این‌ که از خدماتی که زبان‌شناسی می‌تواند در اختیار بگذارد محروم مانده است و زبان‌شناسان هم محروم مانده‌اند از خدمتی که می‌توانند به زبان و ادبیات خود کنند.

آیا زبان‌شناسی از زمان پاگرفتنش در ایران توانسته بومی شود؟

با توجه به سرشت سنتی و ناپذیرای جامعهً ایران، می‌توان گفت که زبان‌شناسی تا حدودی در بومی‌شدن موفق بوده است. ولی به صورت ایده‌آل هنوز نه. جامعهً ما جامعه‌ای سنتی است. جوامع سنتی نظامی بسته دارند که خود متشکل از دستگاه‌های بسته است. دستگاه‌ها و نظام‌های بسته اساسا پذیرای پدیده‌های تازه یا هر نوع تغییر و تحول نیستند. خب با توجه به سرش بستهً جامعهً سنتی ایران فکر می‌کنم زبان‌شناسی «خیلی» بخت یارش بوده که توانسته همین مقدار هم در جامعه نفوذ پیدا کند و طی دو-سه نسل برای خودش جایی باز کند. فکر می‌کنم راز این توفیق زبان‌شناسی در عنایتی است که افراد بنام به آن داشته‌اند. اینان اعتبار خودشان را در اختیار زبان‌شناسی گذاشتند. و زبان‌شناسی از برکت وجود آنان راحت پذیرفته شد. یکی از این افرام بنام دکتر خانلری بود که عروض فارسی و دستور و تاریخ فارسی را بر مبنای زبان‌شناسی به تحریر در آورد. وقتی چنین پیشکسوتی وارد میدان شد و از زبان‌شناسی حمایت کرد، لاجرم دیگران هم از او پیروی کردند. مرد به‌نام دیگر مرحوم محمد مقدم بود. او هم درست همین کار را کرد. مرحوم مصطفی مقربی یکی دیگر از این صاحب‌نامان بود که آب در آسیاب زبان‌شناسی ریخت. از درون نسل بنده هم کسانی چون صادقی، باطنی و ثمره به رونق این علم نوپا همت گماشتند. اخیرا صاحبان رشته‌های دیگر هم با وقوف به اینکه زبان‌شناسی می‌تواند برای رشته‌های آنان کاری بکند، از زبان‌شناسان دعوت به همکاری می‌کند، از آن جمله‌اند نویسندگان کتاب‌های درسی، فرهنگستان‌ها، ناشران، متخصصان پزشکی و به ویژه در زمینهً گفتار درمانی و نظایر این‌ها. می‌شود دید که زبان‌شناسی در جامعه جا باز می‌کند. این حکم در جوامع پیشرفته‌تر هم صادق است، چه رسد به جامعهً سنتی ما.

وضعیت این زبان‌شناسیِ خوشبختانه بومی‌شده (به گفتۀ شما) نسبت به وضعیت جهانی زبان‌شناسی چگونه است؟

در عرصهً نظر زبان‌شناسی در کشور ما خوب پیش رفته ولی در عرصهً عمل نه. متاسفانه نسل بعد از ما -اگر کسانی مثل دکتر صفوی را هم جز نسل ما به حساب بیاورند- خیلی کمتر در جهت اشاعهً زبان‌شناسی در جامعه کار کرده‌اند. دکتر باطنی پیش از آن که واژگان‌نگار بشود، ده‌ها کتاب و مقاله بیرون آورد، دکتر صادقی هم همین‌طور و دکتر ثمره به همچنین. همهً این‌ها غم زبان فارسی و فرهنگ فارسی را داشتند، غم‌خوار آن بودند و خیلی زود زبان‌شناسی را به کار آن زبان و فرهنگ کردند. حال بسنجید با زبان‌شناسان این دوره زمانه اینان چنان مسحور نظریه شده‌اند که فراموش کردهاند شرف و اعتبار نظریه چیست.

آنچه گفتید ما را به پرسش آخر می‌رساند: سیر تحول مکاتب زبان‌شناسی به طول کلی علوم انسانی، در سطح جهان اکنون به تقابل مطالعاتِ شناختی جدید با دیدگاه‌های صورتگرای رایج در گذشته انجامیده است. زبان‌شناسی شناختی خود از دل نقش‌گرایی سر بر آورده و زبان‌شناسی زایشی نیز نمونهً اعلای نگرشی صورتگراست. آیا تقابل این دو پارادایم اکنون در زبان‌شناسی بومی ایران هم به چشم می‌خورد؟

بله، اجازه بدهید بگویم که همین دیشب آخرین صفحه از کتابی را که در دست ترجمه داشتم به پایان رساندم. کتاب بسیار ارجمند و جالبی است و به خصوص از نظر نکته‌ای که شما مطرح کردید دربارهً صورت‌گرایی و گرایش بیمارگونهً آن در پرداختن به فرم آن هم در معنی ریاضی آن. یک جنبهً جالب در آن کتاب از نظر سوال شما این است که سورن به درستی می‌گوید کار صورتگراییِ مبتنی بر ریاضیات به ویژه از زمان هریس و بعدا چامسکی خیلی بالا گرفت. در نتیجه، نظریه‌های فراوانی در این حوزه ارائه شده که همگی به لحاظ ریاضی و فرمول‌های حساب‌شدهً دقیق خیلی قوی هستند ولی آنقدر مثل ریاضیات مجرد و انتزاعی شده‌اند و آنقدر از واقعیت‌ها دور افتاده‌اند که دیگر به درد هیچ چیزی جر بازی‌های ذهنی نمی‌خورند، تازه اگر نگوییم تخیلی. سورن دقیقا می‌گوید کار چامسکی دارای وجاهتی ریاضی‌گونه است و ویژگی‌های ریاضی‌گونهً بسیار زیادی دارد. ولی آنقدر ظریف و دقیق است که در جهان واقعی ما نمی‌تواند کارآیی داشته باشد. و جالب این‌جاست که سورن خود تا حدود زیادی پیرو مکتب زایشی و گشتاری چامسکی است. اما این انصاف را دارد که نقص مکتبی را آشکار کند که از آن خود اوست. سورن می‌گوید هر چه فعالیت‌های میان رشته‌ای بیشتر شده و در نتیجه همگان می‌خواهند از زبان‌شناسی بیشتر استفاده عملی ببرند، به همان نسبت بُعد نقش‌گرایی به بُعد صورت‌گرایی بیشتر غالب شده است؛ و نظریهً زبان‌شناسی شناختی از دل همین نیاز دارد شکل می‌گیرد و به وجود می‌آید. البته سورن به بحث در این خصوص نمی‌پردازد، می‌گوید زبان‌شناسی شناختی هنوز به یک شکل نهایی نرسیده است که او بتواند به عنوان یک منتقد آن را نقد کند. می‌گوید این نظریه هنوز در حال تکوین است. سورن می‌گوید این تحولی که در حال به وجود آمدن است و همچنان دارد کفهً ترازو را به سود نقش‌گرای و به خصوص نظریهً زبان‌شناسی شناختی می‌چرباند، صرفا ناشی از آن است که نظریهً گشتاری و زایشی با آن‌که خیلی زیباست ولی نمی‌توان از آن استفادهً عملی کرد.

ولی به نظر می‌رسد هنوز در ایران تمایل به صورت‌گرایی خیلی بالاست.

بله، «خیلی» بالاست. فقط در دانشگاه تربیت مدرس است که نظریهً شناختی وجه غالب مطالعات زبان‌شناختی درآمده است. در سایر دانشگاه‌ها هنوز وجه غالب همان صورت‌گرایی اسست. دانشگاه علامه‌طباطبایی هم تا حدودی به نقشگرایی متمایل شده ولی نه چندان. در دانشگاه تهران نقش‌گرایی خیلی قوی بود ولی ریزه‌ریزه به صورت‌گرایی محض رسیده است.

برگرفته با تلخیص از: مجله بخارا، شماره ۶۳

  • 0

    Overall Score

  • ‎رتبه‌بندی خوانندگان‫:‬0 Votes

هم‌رسانی

‎دربارهٔ حسین صافی

احتمالا به این‌ها نیز علاقه‌مندید:

دیدگاه شما چیست؟

Your email address will not be published. Required fields are marked *