persianlanguage.ir

خانه » مقاله و جستار » نقش زبان فارسی درتاریخ ایران

نقش زبان فارسی درتاریخ ایران نقش زبان فارسی درتاریخ ایران

۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۷

نقش زبان فارسی درتاریخ ایران

پروفسور برت فراگنر -

رشتۀ اصلی تحقیقات من، از نظر روش کار، بیشتر بستگی به تاریخ دارد؛ یعنی درحقیقت من در زمینۀ تاریخ پژوهش می‌کنم. همان‌طورکه شما می‌دانید در مراکز ایران‌شناسی اروپا و روی‌هم‌رفته در خارج از ایران، ما جایی را نداریم که یک متخصص زبان‌ فارسی و یا یک متخصص تاریخ ایران و یک متخصص ادبیات ایران با هم کار کنند و ما خوشحال می‌شویم اگر برای همۀ این زمینه‌ها در جایی یک کرسی استادی به وجود بیاید؛ مثلاً من خودم بیشتر در زمینۀ تاریخ کار کرده‌ام و ادبیات فارسی هم تدریس می‌کنم و درضمن در اساس زبان‌شناسی در مورد زبان‌های ایران هم دخالت می‌کنم. از سوی دیگر، بدون آگاهی در زمینۀ دین اسلام نمی‌توانیم ایران‌شناسی تدریس کنیم؛ بدین‌ترتیب، شما متوجه می‌شوید که ما درحقیقت کاری می‌کنیم که از تخصصمان بیشتر است؛ یعنی ما در ضمن اینکه در پژوهش شاید یک تخصصی داشته‌باشیم، در زمینه‌های دیگر نیز همان‌طور که عرض کردم دخالت می‌کنیم. وقتی که دربارۀ تاریخ ایران صحبت می‌کنیم معمولاً گرایش داریم که آن را به‌عنوان یک جریان یک‌سره و بدون انقطاع درنظر بگیریم؛ یعنی تاریخ عمومی را در نظر بگیریم که به نظرم موارد ضد و نقیضی در آن یافت می‌شود؛ درحالی‌که تاریخ اصولاً یک‌سره نیست و سرعت‌های گوناگونی دارد.
   تاریخ یک مسئلۀ پیچیده است و به مرحله‌ای می‌رسد که ممکن است این روند قطع شود و در حالات پیش‌بینی‌نشده، روند دیگری ایجاد ‌شود. این مسئله باعث شد که این نکته به ذهن من برسد که اگر بخواهیم تاریخ ایران را از چندهزار سال پیش تاکنون به‌صورت یک تاریخ واحد درنظر بگیریم، جور در نمی‌آید. من خودم در نظر داشتم که در سراسر جهان، تاریخ را به‌ترتیبی باید دربیاوریم که از آن دیدگاه به حالتی برسیم که آن را عاقبت به‌عنوان قسمتی از تاریخ بشر بتوانیم قبول کنیم. اگر تاریخ ایران را به‌صورت یک‌سره درنظر بگیریم متوجه می‌شویم که ما درحقیقت از بسیاری از پلیدی‌ها که در تاریخ ایران به‌وجود آمده‌است صرف‌نظر می‌کنیم. ما باید تاریخ ایران را در یک دیدگاهِ نه یک‌بُعدی، بلکه چندبُعدی درنظر داشته‌باشیم و باید دیدمان را گشاده‌تر کنیم.
   نقش زبان فارسی در تاریخ ایران عامل بسیار جالب توجهی است. من ابتدا پرسشی را مطرح می‌کنم: آیا از دیدگاه ایرانی ما می‌توانیم بگوییم فارسی چیست؟ فارسی زبان ملی کشور جمهوری اسلامی ایران است؛ یعنی یک ملت دولت‌دار هست که یک زبان ملی هم دارد و این زبان ملی که شما خودتان عوامل آن هستید زبانی است که رشد کرده‌است و قاعده و قید پیدا کرده و نظام خاص خودش را دارد. فارسی یک زبان معاصر و مدرن است که برای همۀ موارد تمدن معاصر هم از آن استفاده می‌شود و اگر به گذشته نگاه ‌کنیم خیلی زود متوجه می‌شویم که در گذشته این‌چنین نبود. نقش زبان فارسی در گذشته‌ها با آن نقشی که درحال‌حاضر دارد فرق می‌کند؛ بنابراین، من با طرح پرسش‌هایی به نتایجی رسیدم که سرانجام آن را به چاپ رساندم. یکی از این پرسش‌ها این بود که زبان فارسی در مسیر تاریخ چه‌کار کرده‌است؟
   خیلی‌ها هستند که می‌گویند زبان فارسی بعد از ظهور اسلام ابزار مقاومت در برابر اعراب بود؛ اما من پیشنهاد دیگری دارم: ما اگر در نظر داریم که به زبان فارسی نقشی بدهیم باید بگوییم که این زبان از اول یک وسیلۀ اطلاع‌رسانی بوده‌است. حال این سؤال مطرح می‌شود که این وسیلۀ اطلاع‌رسانی برای چه کسانی بوده‌است؟ برای یک ملت و برای افرادی که در سرزمینی زندگی می‌کرده‌اند که می‌تواند ایران باشد و می‌تواند جهان اسلامی باشد. اگر به‌این‌ترتیب در نظر بگیریم به این نتیجه می‌رسیم که شاید پیدایی زبان فارسی به خط عربی، علیه عربی به وجود نیامده، بلکه به‌عنوان زبان دوم اسلام یا زبان دوم تمدن اسلامی به وجود آمده‌است تا در جاهایی که به هر دلیلی زبان عربی به‌عنوان وسیلۀ اطلاع‌رسانی روزمره جا نگرفته‌است این نقش را برعهده بگیرد و این برمی‌گردد به اوضاع تاریخی ما.
   زبان فارسی ویژگی‌های گوناگونی داشته‌است و یکی هم این است که قادر بوده از زبان‌های دیگر هم استفاده کند و فارسی‌زبانان می‌توانستند از زبانی دیگر، بسته به نیاز خود، چیزهایی را وارد زبان فارسی کنند و یا بیرون بیاورند. این ویژگی از دورۀ ساسانیان وجود داشته و مردم و ادیبان فارسی میانه نیز به آن عادت داشته‌اند. پس برای ایران در یک محیط اسلامی بیجا نبود که از امکان یک خط نو استفاده کند و از یک زبان نو هم استفاده کند. زبان فارسی با خط جدید خود پاسخ‌گوی نیازهای آن دوره بود. فارسی طوری درست شد که اول خط عربی را که در آن زمان به‌عنوان یک نماد مقدس شناخته می‌شد اخذ کرد.
   با این خط، هم به‌صورت نمادین برای اسلام در ایران تبلیغ شد و هم زبان فارسی با آن نظام املایی وام‌گرفته از عربی می‌توانست اصطلاحات عربی و قرآنی را بدون هیچ مشکلی وارد زبان خودش بکند و در ضمن می‌توانست به‌موازات آن اصطلاحاتی را به‌وجود بیاورد که هم‌وزن و هم‌معنی آن اصطلاحات باشد. درحقیقت، ازلحاظ تاریخی و فرهنگی می‌توانیم متوجه بشویم که این زبان فارسی در سرزمین آسیای میانی و حتی در ماوراء‌النهر پاسخ‌گوی این نیازها بود؛ تاجایی‌که حتی امروز در بعضی نقاط چین اوقات نماز را به فارسی می‌گویند و از اصطلاحات عربی و فارسی قدیمی استفاده می‌کنند. زبان فارسی، زبانی است که اسلامی شده و اسلامی کرده شده‌است. این دو زبان، یعنی عربی و فارسی، زمینه‌های گوناگون جداگانه‌ای داشتند و به همین دلیل از یکدیگر جدا ماندند و این هم عاقلانه است. می‌گویند امثال بیهقی آثار خود را برای این به فارسی نوشتند که عامۀ مردم هم بفهمند. من گمان نمی‌کنم که این سخن درست باشد؛ چراکه تاریخ بیهقی برای عموم نوشته نشده‌است.
   آن کسانی‌که متن بیهقی را می‌خواندند عربی و فارسی را می‌دانستند و مهم همین فاصلۀ بین دو زبان است. خواننده‌ها می‌بایست هر دو زبان را بدانند و از هر دو زبان بتوانند به‌عنوان خواننده استفاده کنند. این مسئله باعث می‌شود که فارسی زمینه‌های گوناگونی برای خود در روند تاریخ پیدا کند. اگر ما زبان فارسی را یک زبان علی‌حدۀ اسلامی فرض کنیم ـ مخصوصاً از نظر فرهنگ اسلامی و تمدن اسلامی ـ می‌بینیم که بدین‌صورت هم به سایر زبان‌ها نفوذ کرده‌است. من بر این گمانم که زبان‌های ادبی ترکی که در محیط اسلامی به‌مرور زمان به وجود آمدند فی‌الواقع کم‌وبیش برطبق همان نمونۀ زبان فارسی ایجاد شدند؛ یعنی برطبق نمونۀ فارسی. زبان‌هایی مثل زبان ترکی خوارزمی، ترکی عثمانی، ترکی جغتایی و به‌خصوص ترکی عثمانی و جغتایی این مسئله را نشان می‌دهند که از هر لحاظ برطبق نمونۀ فارسی ساخته شده‌اند؛ یعنی اسلامی‌ کردن یک زبان بر اساس نمونۀ فارسی ظاهراً در آن وقت در نظر کسانی‌که در این ‌مورد عامل بودند، تنها امکانی بود که به یک زبان ادبی در داخل تمدن اسلامی برسند.
   در هندوستان هم یک چنین روندی ملاحظه می‌شود که در مسیر خود از مرحلۀ زبان دکنی به اردو رسید. ما حتی می‌بینیم زبان‌های ادبی‌ای که نسبتاً دیر به حالت ادبی رسیدند مثل زبان پشتو و کردی، این‌ها را هم می‌شود با وضعیت زبان فارسی مقایسه کرد. این زبان‌ها هم در مرحلۀ اول ادبی ‌شدن کاملاً از همان نمونۀ فارسی استفاده کرده، ساختار اسلامی شدن فارسی را وارد نظام خود می‌کنند. قدرت زبان فارسی در تاریخ، در بسیاری از موارد به گونه‌ای بود که زبان دوم یا سوم یا حتی نمی‌دانم چندم برای دیگران بود، ازجمله در هند که زبان فارسی در آنجا به رسمیت شناخته شده‌بود و تنها زبانی بود که هندی‌ها را به هم بسته‌بود و ما می‌بینیم که اینجا یک وجه خاصی از زبان فارسی واضح می‌شود و آن این است که فارسی در امتداد تاریخ یک زبان رابط بوده‌است، نه اینکه زبان اول باشد و از این راه آثار و ادبیاتش هم گسترده شود.
   با گسترش نفوذ غرب و تأثیر آن ما می‌بینیم که نیروی تاریخی فارسی به‌تدریج از بین می‌رود. در سال 1834م یک قانون به تصویب رسید که براساس آن زبان رسمی هندوستان، انگلیسی شد، و در آن زمان بود که دیگر فارسی قدرتش را به‌تدریج از دست ‌داد و این فرصتی ‌شد که زبان‌های محلی به وجود بیایند و باز هم به‌تدریج جای زبان فارسی را بگیرند و می‌بینیم که زبان‌هایی مثل اردو، یعنی زبان سربازها، جای فارسی را می‌گیرد. ما در ماوراء‌النهر و قفقاز هم یک چنین پدیده‌ای را می‌توانیم ببینیم. به‌محض اینکه استثمار روس در آنجا گشاده می‌شود می‌بینیم که در سمت آذربایجان زبان اداری و زبان عمومی و سیاسی، روسی می‌شود و فارسی یکی از مهم‌ترین ستون‌هایش را از دست می‌دهد و به‌تدریج عقب می‌رود. این عقب رفتن فرصت می‌دهد که زبان محلی مسلمانان آنجا همان ترکی آذربایجان بشود.
   در آسیای میانه و ماوراء‌النهر هم همان پدیده را می‌توانیم مشاهده کنیم. آنجا زبان رسمی امرای بخارا فارسی بوده‌است و گرچه خودشان هم از نسل ازبک بودند، به‌محض اینکه روس‌ها وارد آنجا می‌شوند زبان روسی جایگزین فارسی می‌شود و فارسی یکی از پایه‌هایش را گم می‌کند و از دست می‌دهد و این زبان ترکی که در آنجا بود، همان زبانی که ازبکی فعلی از آن درآمده‌است، رشد می‌کند. حکومت روسی یک حالتی ایجاد کرد که برای فارسی مساعد نبود، منتها برای بالا آمدن زبان‌های محلی مساعد بود؛ نتیجۀ آن این است که ما امروز دیگر قلمرو گذشتۀ زبان فارسی را نداریم. در تاجیکستان هم در دورۀ شوروی، با وجود تمام محدودیت‌ها، یک زبان ملی دیگر ساخته شده‌است و به‌عنوان زبان ملی تاجیکی است و نباید با زبان فارسی آمیخته شود.
   دربارۀ آیندۀ آن هم نمی‌توان قضاوت کرد و درست هم نمی‌شود پیش‌بینی کرد. در افغانستان هم حالت زبان فارسی دورۀ ماقبل تجدد تا اندازه‌ای به‌جا مانده‌است، به‌دلیل آوردن زبان پشتو به‌عنوان یک زبان دولتی و ملی و در همان سطحِ فارسی، و فی‌الواقع با پشتیبانی بیشتر از آن در قرن بیستم، نقش زبان فارسی کم‌رنگ‌تر می‌شود و در آنجا به‌عنوان زبان رابط همۀ گروه‌ها باقی می‌ماند؛ البته زبان فارسی آنجا جنبۀ ادبی هم دارد و شاید هنوز فرصت نداشته‌باشد که به‌عنوان یک زبان ملی دربیاید. ازاین‌لحاظ ما می‌توانیم زبان دری را به‌عنوان یک زبانی تشخیص دهیم که کمتر با دست و انگشت تجدد در آنجا لمس شده‌است.
   موضوعی که در ابتدا دربارۀ آن صحبت کردم، یعنی گرایش ما به اینکه تاریخ ایران را به‌عنوان یک جریان یک‌سره و بدون انقطاع درنظر بگیریم، پیامدهایی را هم به دنبال دارد. یکی از نزاع‌هایی که این‌روزها شاهد آن هستیم بر سر این است که بالاخره چه کسی ایرانی است و چه کسی ایرانی نیست! مثلاً آیا مولوی افغانی است یا ایرانی یا ترک؟ فارابی ایرانی است یا قزاق یا عرب؟
   دراین‌مورد هم شاید بتوانیم یک راه‌حل راحت‌تر پیدا کنیم. از یک منظر، باید پذیرفت که جمهوری‌هایی نظیر آذربایجان، قزاقستان و ترکمنستان در یک زمانی و در یک دوره‌ای از تاریخ همه به زبان فارسی وابسته بودند و زبان فارسی رابط میان آن‌ها بود، اما حالا دیگر تعلق ندارند و روند ناسیونالیسم یا ملی شدن درحقیقت در آنجا هم جا گرفته‌است. البته در آنجا تحت فرمان و تحت‌ نظر رژیم شوروی جا گرفته و ازاین‌رو ملیت‌گرایی در آنجا یک رَویۀ خاصی پیدا کرده‌است. ملیت‌گرایی و ملت‌سازی یکی از مراحل مهم سیاست داخلی شوروی بوده‌است و آن‌ها این ملت‌ها را ساختند.
   اگر ما بررسی کنیم که تاجیک صد سال پیش چه بوده‌است متوجه می‌شویم که مفهوم تاجیک کاملاً غیر از آن است که امروز هست و بیشتر به یک حالت اجتماعی اطلاق می‌شده که یک رنگ اقلیتی و زبانی هم داشته‌است. یا مثلاً ازبک در صد سال پیش معنی‌اش چه بود؟ ازبک عضو یک گروه معینی از عشایر بوده‌است. قزاق و ترکمن امروز هم همین‌طور هستند و برای خودشان غیرقابل‌تصور است که کسی ترکمن باشد بدون اینکه عضو یکی از عشایرشان باشد. در این چارچوبی که من خدمت شما عرض می‌کنم مرزها اهمیتی ندارند؛ چون ما قومیت این کسان را به‌سختی می‌توانیم تشخیص دهیم یا نمی‌توانیم تشخیص دهیم اما می‌توانیم بگوییم که این‌ها جزو یک حلقۀ فرهنگی بوده‌اند که این حلقۀ فرهنگی در ذهن و در تفکر سنّتی وجود داشت و مثلاً تا حداقل صد سال پیش هندی‌های مسلمان و دویست سال پیش هندی‌های غیرمسلمان هم در آن اشتراک داشتند. مثلاً اگر صد سال پیش به یک ادیب هندی در کلکته یا لاهور می‌گفتی ابن‌سینا به کجا تعلق دارد می‌گفت اول به همان حوزۀ فرهنگی خودم، دوم به ماوراء‌النهر یا بخارا، چون از آنجا آمده‌است، سوم به‌دلیل اینکه در جوانی رهسپار شد رفت به جای دیگر متعلق به فلان جاست.
   عرب هم می‌گوید این‌ها عرب هستند به‌دلیل اینکه همۀ این‌ها به عربی می‌نوشتند و حالا هم مضحک است که این‌ها را می‌خواهند از نظر ملی عرب کنند. اگر اجازه بفرمایید می‌خواهم سؤالی بکنم و امیدوارم ناراحتتان نکنم. حالا که این‌ها ایرانی‌اند، ایرانی به چه معنی است؟ آیا گذرنامۀ دولت شما را داشتند؟

   من گمان می‌کنم که ما بالاخره باید کاری کنیم که این عقیده احیا شود و آن را به ذهن بسپاریم که این حوزۀ تمدن مال همۀ آن‌هاست در درجۀ اول، و در آنِ واحد متعلق به بشر است. از سوی دیگر، ملت‌هایی که بیشتر به سنّت‌های ادبی فارسی دقت می‌کنند این سه ملت هستند: ایران، افغانستان و تاجیکستان، و این باعث می‌شود که مثلاً آذربایجانی‌ها هم می‌خواهند نظامی را بومی خودشان کنند. اینکه نظامی اهل آنجاست درست، اما اول باید نقشش در ادبیات و رابطۀ او با پس و پیش از خودش مشخص شود. بدین‌ترتیب است که این‌ها هم می‌آیند شعرهای نظامی را برمی‌گردانند و ترجمه کنند به ترکی آذربایجانی؛ البته آن‌ها باید یک کارهای عجیب و غریبی انجام بدهند تا آن را آذربایجانی کنند! منتها تمام این‌ها به یک حوزۀ فرهنگی تعلق داشته‌اند و همگی یک تمدن خاص را نگهداری می‌کنند.


سخنرانی در دویست‌وهشتادوسومین نشست شورای فرهنگستان زبان فارسی
برگرفته از: فرهنگستان زبان فارسی

نظر دهید


آگهی کار



هنر و رایانه