جواد پارسای -
جانداران به جز جنبش و جا به جا شدن، دارای این توانش نیز هستند که احساسات و خواستههای خود را با همنوعان خود در میان بگذارند. برقراری این رابطه و بیان احساسات و خواستهها، به یاری آواها و جنبش برخی از اندامها صورت میگیرد. انسان، نیز از این قاعده برکنار نیست، بلکه دارای بیشترین توانش چندجانبه هم است.
انسانهای نخستین، با ایجاد آواها، به گونههای مختلف، و با حرکت دادن برخی از اعضای بدن خود مانند دست، سر، چشم و دیگر اعضای صورت، با همدیگر رابطه و تفاهم برقرار میکردند. در این مرحله از تاریخ انسان، ایجاد رابطه بدون دیدار یکدیگر ممکن نبود.
هر ردهای از جانداران، غیر از انسان، برای بیان خواستههای خود، جنبشها و آواهای ویژه و ثابت خود را داشتند و دارند. این امر برایشان این امتیاز را دارد که این جنبشهای ساده و ثابت در یک نوع حیوان، در هر جای دنیا هم که باشد، یکسان میباشند. به همین دلیل، اگر کبوتری از یک کشور به کشور دوردست دیگری برده شود، بیدرنگ میتواند با کبوتران کشور میزبان رابطه برقرار کند.
ولی انسان، جانداری است که به دلیل داشتن هوش و توانش گسترده، کار ایجاد رابطه و بیان خواستهی خود را به دیگران، پیچیدهتر و گستردهتر کرده است. انسان، با گذشت زمان، آواهای گفتاری خود را با مفهومهای ویژهای گره زده و این همبندی آوا - مفهوم و حرکت- مفهوم را به گونهی قراردادی با همزیستان خود شرط کرده است. از اینرو، اینهمه دگرگونیهای زبانی، بین گروههای انسانی که جدا از هم زندگی میکنند، پدید آمدهاند. هر گروه از مردم، نشانههای آوایی و جنبشی ویژهی خودساخته و بکارگرفته را، به دیگران آموخته و بدینسان، نخستین ارتباطات بین انسانها را از راه زبانها پدید آورده است.
با گذشت زمان، هوش و توانش انسان، راههای پیشرفتهای را پیمود و به جایی رسید که برای آواها و عناصر احساسی و بیانی خود، نگارهها و نشانههایی پدید آورد. این گونه نشانهسازی که نوشتارهای انسانهای نخستین نامیده میشوند، در هر کجای کرهی زمین، همانند گفتارشان در آغاز، بسیار ساده بودند. نشانههای نگارشی آنها، از چند نگارهی ساده فراتر نمیرفتند. آنان به هنگام سخن گفتن از درخت، نگارهی یک درخت را میکشیدند و شاید برای بیان احساس شادی یا اندوه خود، از دگرگونی خطهای چهره بهره میجستند و نقش چهرهای شادمان یا اندوهگین را میکشیدند. اینگونه نوشتارها را “ نگارهنویسی” میگویند. در زبانهای لاتینی نیز، اینگونه نوشتارها را “پیتوگرافی” مینامند.
با پیشرفت جامعههای کوچک انسانی، نوشتارهای مردم نیز، همانند گفتارشان، اندک اندک گستردهتر شدند. مردم هر منطقه، کوشش میکردند برای زبان گفتاری بین خودشان، نشانههایی نوشتاری بسازند. این نشانهها، بعدها «الفبا» نامیده شدند و بدینسان، دبیرهی (خط) زبان پدید آمد. با پدید آمدن دبیره بود که آدمها توانستند، پیامها و یادداشتهای خود را به کسانی که در دوردست زندگی میکردند، بفرستند. بدینگونه، بازرگانی و دادوستد بین شهرها، چهرهی دیگری به خود گرفت. با پیدایش دبیرهی هر زبان، استوره و پیامها، روی صخرههای غارها و سینهی کوهها نقر شدند. نوشتههایی کوتاه نیز، روی گِلِ خام، به شکل لوحههای گلی، روی چوب و حتا استخوان نقش بستند. بدین گونه بود که انسان، نخستین برگهای تاریخ قومی خود را پدید آورد.
زبانشناسان، زبانهای موجود کرهی زمین را، با توجه به هماهنگی، همریشهای و همسانی آنها، به چندشاخهی زبانی بزرگ بخش کردهاند. یکی از شاخههای تنومند این مجموعه، زبانهای هند و اروپایی میباشد،که زبانهای پارسی یا فارسی نیز از کهن زمان، در این شاخهی زبانی گنجانیده شده است. زبانهای جای داده شده در این شاخه، از شرط همریشه بودن برخوردار و دارای واژههای بیشمار همسان بودند.
هنوز هم، بین این زبانها، واژههای بیشمار همسان – با اندکی اختلاف در تلفظ- وجود دارند. ولی این زبانها، با وجود اشتراک در بخشهای بنیادی، یا همسانی واژهها، دارای دبیرههای بسیار دگرگونهای شدند. به عنوان مثال: زبان فارسی، زبان فرانسه، زبان انگلیسی و زبان آلمانی که همه در شاخهی زبانهای «هند و اروپایی» قرار دارند و با وجود دارا بودن واژههای مشترک زیاد، دارای دگرگونی بسیار ژرفی در خواندن و نوشتن هستند، که هیچگونه نسبت و همگونی را باهم نشان نمیدهند. اینجا ست که زبان آموزان باید برای آموزش و یادگیری هر زبان، درس و برنامهی جداگانهای تدوین کنند.
از ریشهی کهنسال زبانهای هند و اروپایی، شاخهی «هند و ایرانی» روییده است. از شاخک ایرانی آن نیز، فارسی میانی و سانسکریت رشد کرده است. فارسی میانی خود دارای شاخکهای زیر است:
خوارزمی، ختنی، فارسی امروزی، سغدی و پارتی
از شاخک فارسی امروزی نیز زبانهای پشتو، بلوچی، کردی و آستی پدید آمدهاند [۱]. بخش نزدیکتر به فارسی امروزی ما، «زبانهای کهن ایرانی» نام دارند. این زبانها سدهها پیش از زایش عیسا مسیح در سرزمین گستردهی ایران روا بودهاند. این زبانها به سه شاخه بخش میشوند:
نخست، زبان مادی
از این زبان در سنگنبشتههای شاهان آشوری، آنجا که دربارهی مادها نوشته شده، نام برده شده است. واژههایی از این زبان هنوز در زبان یونانی دیده میشوند. واژههایی نیز در سنگ نبشتههای شاهان هخامنشی، یافت میشوند: «خشایارسیا، به معنای شاه»، «وازراکا، به معنای بزرگ»، «باختریش، به معنای بلخ»، «زارانکا، به معنای زرنگ= سیستان». «ویسپا، یعنی همه» و «میسرا، = میترا، ایزدمهر». این زبان پیرامون نهسد سال پیش از زایش مسیح، در ایران روا بوده است.
دوم، زبان پارسی باستان
به این زبان، فورس هخامنشی نیز میگفتند. این زبان، با زبان سانسکریت پیوندی نزدیک دارد. کهنترین و استوارترین برگههای بدست آمده از این زبان، یکی سنگ نبشتهای است از «آریامنه» (پدر بزرگ داریوش) که دیرینگی آن به سال ششسد پیش از زایش مسیح میرسد. ولی از همه باارزشتر، سنگ نبشتهای است، که به این زبان «پارسی باستان» بر سینهی کوه بیستون (بهستون [۲]) کنده شده است. در این کتیبه، نزدیک به 500 واژهی پارسی باستان دیده و خوانده شده است. خوانش دبیرهی میخی به این سنگ نبشته وابسته بود. واژههایی بعنوان نمونه از این نوشته چنین هستند:
«سینگ بروش= شنگرفی»،
«دیوه= خدای دروغی»، همان است که در نوشته های پسین روزگار، به شکل «دیو» آورده شده است و امروزه هم بکار میرود.
«ید= پرستش»، که ریخت درست آن «یز» است و واژهی ایزد، یزد و یزدان از این ریشه هستند.
«بَگَ= خداوند»، که در نوشتههای پسین به گونهی « مُغ» و « بَغ» نیز نگاشته شده و واژهی «بغداد= خدا داد» از این ریشه است.
سوم، زبان اوستایی
برخی از پژوهشگران، این زبان را با زبان پارسی باستان یکی میدانند. این زبانی است که در نگارش کتاب دینی «اوستا» بکار گرفته شده است و نامش را هم از آن دارد.
با سپری شدن چند سد سال از گردونهی زمان، دگرگونیهای بسیاری، در همهی زمینهها، رخ داد و بسیاری از پدیدههای گیتی و انسان ساخته، یا از بین رفتند و یا ریخت و ساختار خود را دگرگون کردند. یکی از این پدیدههای دچار دگرگونی شده نیز، «زبان گفتاری و نوشتاری» مردم یک سرزمین میباشد.
زبان پارسی، در سدههای پادشاهی سلسلههای: پارتی، اشکانی و ساسانی دگرگونیهایی به خود دید و با نامهایی این چنین شناخته شد: شاخهی پارتی، این زبان، در شمال خاوری ایران (خراسان بزرگ)، روا بود و بدان «پهلوی اشکانی» یا «پارتیک» نیز میگفتند. شاخهی دیگر آن با نام زبان «پارسی میانی» است که بدان «پهلوی ساسانی» یا «پارسیک» نیز نام دادند. نوشتارهای بیشماری از این زبان، که در دوران پادشاهی ساسانی رواج داشت، برجای مانده است که واژههای بکار رفته در این نوشتهها، نزدیکی این زبان را با زبان نوشتاری امروزهی ما نمایان میسازند. زبان «پارسی میانی» یا پهلوی با زبان امروزی ما همسانی تنگاتنگ دارد.
یکی از تیرههای آریایی که به ایرانویج کوچ کردند، خود را «ماد» نامیدند، از اینرو که خود را «میانی» میدانستند. این واژه، در زبانهای باستانی و حتا در زبانهای امروزیِ انگلیسی: «میدل» و آلمانی: «میتل» نیز معنای میانه میدهد. مادها، دیگر تیرهها را «پهلوی» یا «پارسو» و «پرتو» و «پهلو» مینامیدند. از اینجاست که واژههای «پارس» و «پارت» روی این گروههای باشنده در ایران آن زمان گذاشته شدند.
برخی از پژوهشگران و دانشوران، واژهی «پهلو» یا « فهلو» را نامی گذارده شده بر «پنج شهر»: سپاهان، ری، همدان، ماه نهاوند و آذربادگان میدانند و زبان گفتاری و نوشتاری آنها را نیز «پهلوی» میدانند. برخی دیگر، شمار این شهرها را «هفت شهر» میدانند. «زبان و دبیرهی پهلوی» تا دویست – سیسد سال، پس از تاختن تازیان عرب به ایران پایداری کرد. ولی با گذشت زمان، دگرگونیهایی به خود پذیرفت و از خود، فارسی امروزی را برجای گذاشت.
«پارسی امروزی»، زبانی است که ریشه در همهی این زبانهای یاد شده دارد و گونهی گسترش و بیشی یافتهی آن است که از سدههای سه و چهار، پس از تاختن تازیان به ایران، تا به امروز بدان گفتار میشود. این زبان را در ایران « فارسی»، در افغانستان «دری» و در تاجیکستان « فارسی تاجیک» مینامند.
راهگشایی واژههای زبان عربی به زبان فارسی، از زمان آغاز فرمانروایی «هشام عبدالملک» و «حجاج فرزند یوسف» (سدهی سوم پس از هجرت) کم کم آغاز شد. تا آن زمان، دفترها و دیوان خراج (مالیات) به فارسی نوشته میشد و بیشتر دبیران که حسابها و نامهها را به فارسی مینوشتند، از زردشتیان بودند. از این زمان بود که اندک اندک با افزودن و جای دادنِ واژههای عربی در زبان و نوشتارهای فارسی، دو دگرگونی ناروا در «زبان فارسی» پدید آمد:
١- شمار زیادی از واژههای فارسی را «عربزبانان»، که به گونهی عربی بکار میبردند، دگرگون کردند و آنگاه ریختِ دگرگون شده را، وارد زبان فارسی کردند: «بورگ» از زبان فارسی به عربی رفت. به گونهی «برج» به فارسی برگشت و بر سر زبانها افتاد. نام شهرهای « گندی شاپور، سپاهان و بسیاری دیگر، با ریخت دگرگونه به فارسی برگشتند و روا شدند.
۲- نامهای کارداران و دانشوران ایرانی به جای پیشوندهای «پور، پسر یا پدر» که از زمان پارسی کهن در ایران روا بودند، به پیشوندهای «اَب و ابن و ابو» بدل گشت و از این راه، برای شناخت ایرانی بودن آنان، دشواریهایی پیدا شد.
این دگرگونی نام شهرها، کویها و نامداران ایران، بار نخست از سوی تاریخنویسان یونانی بکار گرفته شد. برخی از این نامها نیز همزمان یا در زمانی دیگر، از یونانی به زبان دیگری راه یافته و دگرگونی دیگری را در زبان میزبان سوم به خود دید و این بار در شکل خورند آن زبان (سوم) بکار گرفته شد. بدینگونه است که نام پزشک جهان شناختهی ایرانی، «پورسینا» در کشورهایی که زبان سرچشمهی آنها زبان «لاتین» است، به گونهی «آوهسِنا= Avecena » و در کشورهای عربی زبان، به گونهی «ابوعلی ابن سینا» جامه برخود پوشید.
اکنون برگردیم به راهها و راهکارهایی که آموزش زبان فارسی و نگارش آن را برای فرزندانمان آسانتر بکنیم.
نامهای ایرانی، همچنین غیر ایرانی که وارد زبان فارسی شدهاند، چه نام شهرها، کویها و چه نام نیاکان و همروزگاران را به شیوهی نگارش دبیرهی فارسی برگردانیم. میبینیم که آنچه پیشترها، دگرنویسی (فارسینویسی) شده، اکنون بخوبی جای خود را در بافت دبیرهی فارسی باز کرده و جا افتاده است. از این واژهها چند نمونه چنین است: تهران (از نوشتهی کهن طهران)، گیلان (از نوشتهی جیلان)، شهرداری (از نوشتهی کهن بلدیّه)، پیشترها، ستاد ارتش را «ارگان حرب» و دادستان را «مدعیالعموم» میگفتند. ارستو و افلاتون نامهای یونانی است، استوره، که همان واژهی « History» زبان لاتین میباشد، اتریش و بریتانیا را تا سالها پیش، در زبان فارسی با حرف «ط» در دبیرهی عربی مینوشتند. من به یاد دارم، زمانی که آموزگار با این حرف اشاره میکرد، آن را با نام «تای مؤَلَف» یعنی دارای الف، به ما یاد میداد تا دگربود آن را با «تای» فارسی یعنی «تای نقطهدار» بدانیم.
بیاییم، واژههایی را که فارسی هستند، با دبیرهی فارسی بنویسیم. بدین گونه، دستکم بسیاری از سختیهای یادگیری دانشآموزان کاسته میشود. «تنوین» در پایان واژههای عربی میتواند با حرف «ی» جایگزین شود. مانند: دایماً = دایمی، تلفناً! = تلفنی، واقعاً = بهدرستی، بهراستی و از اینگونه....
در زبان عربی، هر حرفی آوا و نام خود را دارد، یک عرب زبان، برای تلفظ حرفهای: «ث»، «ذ»، «ط»، «ظ»، «ص»، «ض»، «ع»، «غ» و «ق» مشکلی ندارد و هر دانشآموز عرب زبان نیز، از راه شنیدن این حرفها، گونهی نوشتاری آن را می شناسد. این مشکل البته در یادگیری هر زبانی وجود دارد. ولی گفتار بر سر این است که ما در یادگیری زبان خودمان بدانیم و یاد بگیریم که با چند حرف و با چگونه آوایی برای هر حرف، سر و کار داریم. این راه را آغاز کنیم تا روزی به سامانی برسیم که هر فارسیآموزی، هر واژهای را بدانگونه که میشنود، بتواند بنویسد. ناگفته پیداست که اگر کسی زبانی دیگر یاد میگیرد، هر حرف و واژهی آن زبان را به گونهای میآموزد که پیش اهل زبان روا باشد.
این پیشنهاد، نه از روی ستیزهجویی با واژههای غیر ایرانی است، بلکه برای آسان سازی کار یادگیری زبان و بکارگیری آسان آن میباشد. در این راه نباید زیادهروی کرد، چون یک شبه نمیتوان به پالایش همگانی پرداخت. جا افتادگی یک زبان، همیشه به زمان نیاز دارد. نکتهی دیگری که در این گفتار درخور اندیشه است، پیشگیری از دشواریهای پس از گذشت دوران یادگیری الفبا میباشد. بدینگونه که سختیهای نوشتاری واژههای غیر فارسی تازه پس از آغاز نگارش رخ مینمایند.
زمانی که به آموزش دستور زبان فارسی روی میکنیم، پی میبریم که چه راه دشوار دوشاخهای را پیش روی خود داریم. شاید تاکنون به خوبی نسنجیدهایم که چه حجمی از «دستور زبان فارسی» را بخشهایی تشکیل میدهند که در واقع امر، بر پایهی واژههای عربی استوار هستند. این بخش از دستور زبان، شالودهای دارد که تنها در ایران، و آن هم به دلیل بودن واژههای عربی در لابلای زبان فارسی، بکار بسته میشود.
برای آسانی درک این نکته، به نمونهای اشاره میکنم: اگر این واژههای راهیافته در زبان فارسی در ایران را، در زبان فارسی دری، در افغانستان، در زبان فارسی تاجیک در تاجیکستان، حتا آنچه در زبانهای ترکی، ردیابی کنیم، درمییابیم که این واژهها چه در کاربرد تنها و چه در بافت دستور زبان رایج در این کشورها، گونهای غیر از آنچه در ایران است به خود گرفته اند. اگر اندک اندک از حجم واژههای عربی بکاهیم، در حجم دستور زبان فارسی نیز، کاهش چشمگیری در پی خواهد بود. با پرداختن به شیوههای روای دستوری زبان فارسی، خواهیم توانست سختیهای یادگیری نگارشیِ زبان فارسی کنونی را بسیار کم کنیم. راه و زمان یادگیری زبان فارسی را کوتاهتر سازیم. هر واژهی عربی که در فارسی میماند، یا هنوز لازم است که بماند، باید در چارچوب شیوهها و ساختار دستوری زبان فارسی گنجانیده و بکار گرفته شود. شگفت اینجاست که ما گاهی، واژههای فارسی را هم، از روی عادت، به شیوهی زبان عربی جمع میبندیم و گاهی هم در این راه با یک گام به پیش، به جمع مکسّر میپردازیم. به گونهای که دیگر چهرهی واژهی ریشه را نمیتوان پیدا کرد.
پانویسها:
[۱] در ژرفای واژهها، بخش نخست، دکتر ناصر انقطاع، رویهی ١٨
[۲] نامهای دیگر آن، بُگستون و بهستون است.