همیشه عدهای هستند که نگران زبان فارسیاند و از ورود لغات بیگانه به آن در هراسند. عدهای در این هراس دست و پا میزنند که نکند زبان فارسی به مرور از میان برود و چیزی از آن «فرهنگ کهن» ما باقی نماند. ادبا و نویسندگان، مراکزی همچون فرهنگستان زبان فارسی و اشخاصی چون کزازیها که سعی میکنند مستقیما به زبان فارسی بپردازند و سعی دارند زبان را بدون میانجی «نجات» دهند، در تصوری موهوم به سر میبرند.
اصولا هر تلاشی برای پر کردن شکاف در واقعیت محکوم به شکست است. نمیتوان تعریف درستی از شکاف و ترک در واقعیت ارائه کرد. زبان سعی دارد امر حقیقی یا همان the real (امر حقیقی لاکان) را که به زبان آمدنی نیست تکه تکه کند و وارد زبان سازد. از این رو زبانْ در مواجه با واقعیت همواره دارای ترک و شکافی از پیش تعیینشده است. تقریبا تمامی حوزههای زبانی و نمادین به خاطر ترکی که در خود دارند، غیر قابل تعریفاند. آنکه سعی به تعریف و صورتبندی زبان میکند محکوم به ابتذال و پیشپاافتادگی است. آن عده که به تعریف انسان، عشق، زبان و… میپردازند اصولا از این قائده مستثنا نیستند و در نهایت نمیتوانند تعریف جامع و کاملی ارائه دهند و در پایان حتی مجبور به افول از همان درکِ خود از امر مورد تعریف میشوند و تن به تعریفی میدهند که خود نیز آن را در پس ذهن ناقص میدانند.
امر زبان از آن مقولاتی است که نه به تعریف میآید نه حدود و ثقور آن را کسی میتواند تعیین کند. در واقع زبان بر خلاف تصور عمومی وسیله ارتباط میان انسانها نیست، زیرا این وسیله در اختیار انواع حیوانات و کامپیوترها نیز است، اما نمیتوان گفت آنها دارای زبان، به معنی فضایی که دارای ساحتِ زبانی است، هستند. زبان مختص بشری است که تفکر میکند. میتوان گفت زبان با تفکر برابر است. از همین روست که تکامل زبان و اندیشمند شدنِ انسان در یک دوره و هم زمان اتفاق افتاده است. این تصور که ابتدا بشر به تفکر دست یازیده و بعد زبان را برای خود ابداع کرده یا اینکه ابتدا زبانی برای خود داشته باشد و بعد شروع به تفکر کند، کاملا اشتباه است. زبان و تفکر دو امر در هم تنیده است که فکر کردن به هیچ یک به صورت منفرد امکانپذیر نیست. در واقع انسان با زبان فکر میکند و بدون زبان، فکر کردن میسر نیست.
آنچه برسازندهٔ کل ساحت زبانی است، سوء تفاهم است (یکی از تفاوتهای عمده و مشکلات غیر قابل حل در کامپیوترها این است که آنها نمیتوانند دچار سوء تفاهم بشوند برای آنها if معنی if میدهد و هیچ استنباط دیگری نمیتوانند از آن بکنند هر چند تلاشهایی شده است که مثلا منطق فازی را وارد سیستمهای کامپیوتری سازند اما درنهایت تعداد حالات زیاد شده است و در آن هیچ اشتباه یا سوء تفاهمی رخ نمیدهد، در واقع فاجعه در آنجاست که کامپیوتر اشتباه نمیکند). به این معنا که دلالتهای کلمات و جملهها به هیچ عنوان تنها بر یک امر عینی دلالت نمیکنند و هزاران مدلول در یک کلمه نهفته است. در غیر این صورت، یعنی اگر دلالت کلمات تنها و تنها یک مدلول داشت، آنگاه تفکر و زبان داشتن بیمعنا بود و زبان انسانی هم سطح زبان حیوانات و کامپیوتر میبود. سگی که گرسنه است تنها به یک شکل میتواند پارس کند و معنی آن همان گرسنگی است. هیچ سگی نمیتواند به همان شکل پارس کند و منظور دیگری داشته باشد. اما در میانِ انسانها هر کلمه انواع و اقسام دلالتها را به همراه دارد و همانطور که در زندگی روزمره شاهدیم انواع و اقسام سوء تفاهمها بوجود میآید. شعر از بارزترین نمونههای سوء تفاهم و معلق شدن زبان است. شعر یکی از مکانهایی است که به وضوح کلمات دلالتهای روزمره را ندارند. اصولا فضای نمادین نوعی سوء تفاهم در خود دارد. این سوء تفاهم نشان دهندهٔ همان شکافی است که وجود دارد. آنکه شکاف را بپذیرد میتواند آن را به عنوان بخشی از زبان قبول کند میتواند با دانستن مختصات آن رفتار مناسبی با زبان بروز دهد. اما او که از شکاف غافل است دچار رنجی مضاعف است رنج پر کردن شکاف. غافل از اینکه هیچ شکافی پر نخواهد شد.
در برخورد دو زبان شکاف زبانی به شدت بارز میگردد. مثل شکاف زبان فارسی که در ترجمهٔ کتب فلسفی یا ادبی آشکار میگردد. گویی هر چقدر سعی کنیم و هرچقدر هم تلاش کنیم مفاهیم فلسفهٔ غرب را به درستی به فارسی برگردانیم، باز شکست را از قبل پذیرفتهایم. اصولا برای همین در مقابل بیشتر واژهها همان عبارت انگلیسی را قرار میدهیم. مترجم حرفهای میداند که نباید شکاف زبانی را پر کند، او به این امر واقف است که باید به همان صورت شکاف را باقی گذارد.
اصولا پر کردن شکافها نشان از امری دولتی و خواستهای دولتی است. ترجمه کتابهای مجموعهای که سعی میکند این خلاء را پر کند بسیار است و مخاطبان هم خیلی از آنها استقبال میکنند. کتابهایی که هر کدام به یک اندیشمند یا یک نویسنده میپردازد (همچون نسلقلمهای سابق). امید مهرگان در مقدمهٔ کتابهای کوچک در باره پر کردن شکاف در تفکر و زبان مینویسد:
«اما مجموعهٔ کتابهای کوچک که بناست ترجمه و تالیف، هر دو را در برگیرد، این توهم را کنار گذاشته است که میتواند جای خالی چیزی را پر کند… بر عکس کتابهای کوچک میخواهند جالی خالی را خالی نگه دارند…»
دولتها مدعی پاسداری تاریخ و فرهنگی هستند و از این رو عنوانی با همین مضمون برای یکی از وزارتخانههایشان در نظر میگیرند. اما دولت و هر گونه سیستم و نظامی که سعی داشته باشد شکاف زبانی را پر کند، در نهایت علی رغم «صداقتِ فراوان و سعی و تلاش و برنامهریزی و بودجهبندی درست» و چیزهایی از این دست به نتیجهای بیهوده و عبث میرسد. میتوان به جرأت گفت هیچ نتیجهٔ درستی از کار مستقیم در حیطهٔ زبان حاصل نمیشود.
کسانی که سعی میکنند به زبان چنگ بیاندازند و آن را به دست گیرند با این تصور که با تلاش بیشتر میتوانند به آن برسند به بیراهه افتادهاند. زیرا زبان برای این عده همان objet petit aی لاکان است (لاکان تاکید داشت این عبارت به همین شکل در متنها بیاید و ترجمه نشود اما معنی تحت الفظی آن ابژهٔ کوچک a است). این ابژهٔ دست نیافتنی میل desire است. فرد به هر چه میل داشته باشد سعی میکند به آن نزدیک شود نزدیکیاش موجب لذت میگردد اما بیش از اندازه نزدیک شدن با رنجی همراه است که به آن ژوئیسانس گویند. نمونه بارز مواد مخدر است. ابژه غیر قابل دسترسی همواره در مخدر وجود دارد که فرد هر چه بیشتر به آن نزدیک میشود دست نیافتنیتر و رنج بیشتری به همراه دارد. از این رو زبان فارسی نیز برای عدهای object petit a است آنها سعی میکنند آن را به دست آورند و به آن چنگ بیاندازند اما تنها میتوانند به آن نزدیک شوند و اگر از غیرقابل حصول بودن آن آگاه نباشند به رنج دچار میشوند. برای همین استفادهٔ واژههای چون «نجات زبان فارسی» یا «تجاوز زبان بیگانه» بیعلت نیست. از این رو هر تلاشی در این جهت تنها به بیراه منتهی میشود. تنها یک راه برای آن باقی میماند و آن هم نزدیک شدن به ساحت زبانی با میانجی است. تنها با میانجی میتوان حیطهای مانند زبان، فرهنگ، و اخلاق را «نجات» داد. حس ابتذال در درسهای اخلاقی مستقیم که سعی در ترویج اخلاق دارند، ناشی از همین بیهودگی است. پرداخت مستقیم به اخلاق نیز حاصلی جز بیاخلاقی ندارد. این تصور که میتوان با برنامهریزی و آموزش، فرهنگ و زبان مردم را ارتقاء داد اینکه میتواند با صحبت کردن به زبان فارسی اصیل فارغ از هر کلمهٔ عربی، یا برنامهریزی و بودجهبندی برای زبان فارسی کاری برای آن کرد، تصوری پوچ است. اما میتوان با میانجی ترجمه، شعر، ادبیات و هنر به زبان فارسی پرداخت. تنها آن نوع پرداختها است که میتواند نتیجهای در بر داشته باشد. تاثیر نویسندهای مانند هدایت یا شاعری مثل نیما هزاران بار بیشتر از تمامی فعالیتهای دولتی و غیر دولتی مستقیم برای نجات زبان است. صدها کتاب در مورد غنی بودن و ویژگیهای زبان فارسی به چاپ رسیده است که البته بسیاری از آنها لازماند اما نه با هدف احیاء و بازگشت زبان به گذشتههای دور. حتی فردوسی، قلهٔ رفیع همه «پارسیدوستان»، که زبان فارسی را «احیاء کرد» با میانجی شعر چنین قدمی برداشت.
انتقال توجه از وضعیت فعلی به گذشتهٔ دور و عدمِ تلاش برای تغییر وضعیت مستقر، چنگ اندازی به آن گذشتهٔ از میان رفته، همان میراثِ فرهنگی است. شاید این نگاه خیلی تند و برخورنده باشد اما آیا واقعا متن حقوق بشر کوروش توانسته کمکی برای آزادی در جامعهٔ ما باشد. آیا اینکه شعر سعدی بر سر در سازمان ملل است مشکلی از مشکلات آزادی ما را حل کرده است. اصولا این میل بیمارگونه برای حفظ آنچه قدیم است، حاصل نگاه دولتی در هر جامعهای است. زیرا توجه را از وضعیت فعلی به گذشتهای دور منتقل میکند و تلاش برای رسیدن به وضعیتی که موهوم و نامشخص است را قوت میبخشد. خصلت رهاییبخشی زبان در نگهداری و منجمد کردن آن به شکل صدها سال پیش نیست، اینکه سعی کنیم برای زبان خودمان واژهسازی کنیم که کلمات بیگانه وارد زبان نشوند پسندیده است اما موضوع بر سر این است که فرهنگ، زبان، اخلاق، سیاست همه و همه فقط در یک صورت میتوانند حقایق راستین و رهاییبخش باشند و آن اینکه بتوانند در آزادی و برابری انسانی سهیم شوند. و تنها راه آن این است که با میانجی به آنها نزدیک شد. در غیر این صورت نه زبان کاراییای جز رفع نیازهای روزانه دارد و نه فرهنگ کمکی خواهد کرد. در واقع صرف قدیمی بودن و ناب بودن آن کمکی نمیتواند به آزادی ما بکند.
بنابر آمارها، هزاران واژه در سال وارد زبان انگلیسی میشود و امروزه بیشترین زبانی که در دنیا آموخته میشود زبان انگلیسی است. اما انگلستان از رنسانس به این طرف سرمایهگذاری بر روی زباناش کرده است؟ آیا این صورتبندی احمقانه نخواهد بود که فکر کنیم به این علت که انگلستان بر روی انگلیسی سرمایهگذاری کرد، زبان بینالمللی انگلیسی شد؟ انگلستان نه تنها زبان قدیمی خود را حفظ نکرده است بلکه کاملا راه ورود واژههای بیگانه را نیز بازگذاشته است. انگلیسی پر است از کلماتی که از دیگر زبانها وارد آن شده است. آنها ترسی از این ندارند که زبانشان پویا باشد. اصولا ترس ما ناشی از همان شکافی است که نمیخواهیم آن را بپذیریم. ترس ما در مهجور ماندن زبان فارسی است. ما همیشه از غرب گرفتهایم تا اینکه چیزی داده باشیم. بگذریم از تعارفها و عباراتی نظیر «ما فرهنگی غنی داشتهایم» یا «ایران باستان ما پر ابهت بود و مرکز جهان». ما همیشه احساس میکنیم در تفکر غربی چیزی است که نداریماش. رمان، فلسفه، روانشناسی، و هزاران هزار کتاب از آنها ترجمه میکنیم که به آن چیز دست یابیم. آن چیزی که میتواند همان مغاک و شکاف در حقیقت باشد. در عین حال همیشه دوست داشتیم چیزی به آنها بدهیم و این رابطه را برعکس کنیم. برای همین وقتی کتابی از فارسی به یک زبان غربی ترجمه میشودْ لذت میبریم و مفتخر میشویم. اما همهٔ این مسائلی که حول فرهنگ و زبان میگردند متاثر از چیزی بسیار بزرگتر و عامتراند، چیزی که میتواند بالکل زبان، فرهنگ و همه چیز اطراف ما را دگرگون سازد. و آن چیزی است که انگلیسی را مهمترین زبان دنیا کرده است: سیاست.
سیاست نه به معنای امور دولتی و مملکتی. بلکه به معنای امر مشترک که همه انسانها بتوانند در آن سهیم شوند. کاری همگانی و کلی. فضای کلی و فارغ از مطالبات جزئی. امری که فقط به دنبال آزادی و از بین بردن دشمن آزادی است. امری که سعی میکند میان دوست و دشمن خط بکشد و هیچ شوخیای در این زمینه ندارد و متعصبانه از آزادی انسانها دفاع میکند.
یکی از، شاید مهمترین، میانجیهایی که میتواند زبان را نجات دهد سیاست است. سیاست میتواند زبان را به اوج برساند و میتواند در عین حال آن را نابود سازد. فرض بگیرید سیاست اشتباه در گذشته باعث میشد کشوری همچون ایران تکه پاره شود و هر بخشی خودمختاری خود را اعلام کند. در آن شرایط این انتظار دور از ذهن نبود که مناطقی زبانها رسمیشان را ترکی، کُردی، عربی و… اعلام میکردند. شاید تنها چند کشور بسیار کوچک با زبان فارسی باقی میماند. آنگاه ضربهای که زبان فارسی میخورد صدها و هزارها برابر بیش از ورود لغات بیگانه به زبان فارسی است.
ویرایش اولیهٔ این نوشته با ویراسباز انجام شده است.
بسیار مقاله آوانگارد و جالبی بود
لذت بردم. نکات آموزنده ای برای من داشت که تا حالا بهشون درست فکر نکرده بودم. مثل خالی گذاشتن شکافها بهتر از به زور پر کردن اونهاست.
یادم میاد تو مازندران که کار میکردم از پیمانکارمون پرسیدم ترجمه این کلمه به فارسی چی میشه گفت نداره. من گفتم نداره؟!! مگه میشه بالاخره یک معنی میده دیگه!
خلاصه تو یک جمله معنیش کرد برام (نپرسید چی بود که یادم نمیاد)
حالا اون زبان مازنی بود و این فاصله با فارسی من رو داره شما ببینید مثلا زبان فرانسه یا اسپانیایی با زبان ما چه فاصله هایی داره که پرکردنش با دفن کردنش یکی میشه عملا!
صد در صد موافقم. اگر ما کشور قدرتمندی باشیم خود به خود زبانمان هم قدرتمند خواهد بود. حال این زبان میخواهد فارسی باشد، عربی باشد یا یک زبان از زبانهای بومیان آفریقایی
مقاله جالبی بود. اما چند نکته:
۱- مقایسه زبان انگلیسی با زبان فارسی کاری نادرست است. از آن جهت که اگر برای تکامل زبان دورههای تاریخی قائل شویم، زبان انگلیسی هنوز در مراحل اولیه پس از شکلگیری است. حال آنکه زبان فارسی شکل و قوام خود را پیدا کرده که برای درک این مطلب میتوان ادبیات دو زبان و میزان نفوذ ادبیات در زبان عامه را مورد بررسی قرار داد. شاید مقایسه صحیحتر، مقایسه زبان فارسی با زبان آلمانی میبود. دقت داشته باشید که آنچه ما به عنوان انگلیسی میشناسیم قدمتی در حدود تنها ۵۰۰ سال دارد. قدمت از آن نظر مورد مهمی به شمار میرود که نقش مستقیمی در میزان تولیدات ادبی در یک زبان دارد.
۲- در پارهای موارد سخن شما در مورد فلسفه غرب درست است. اما تنها در پارهای از موارد. توجه شما را به این نکته جلب میکنم که ساخت واژه در زبان زبان فارسی، همانند زبانهای غربی بوسیله وندها انجام میگیرد. پس قاعدتا تنها زمانی با مشکل ترجمه روبرو میشویم که ریشه مورد نیاز برای ساخت واژه در زبان ما موجود نباشد که تنها در اندک مواردی با این مشکل روبرو میشویم.
با شهاب موافقم چون زبان اینگلیسی خود شاخه ای از زبانهای ژرمنی و آنهم خود شاخه ای از زبانهای هندو اروپایی است و آمیخته ای از گویش آنگلو ساکسونی با واژگان لاتینی که البته چون اکنون از دید اقتصادی اهمیت یافته خیلی ها میپندارند که اینگلیسی زبانی کهن و مهم در تاریخ بوده است که اینجور نبوده و خود اینگلیسی ها بایستی به لاتین و یا فرانسه مینوشتند تا برای دیگر ملتها فهمپذیر باشد ، البته اینگلیسی از دید شکوفایی دستوری کمی به پارسی دری همانندی دارد چون “اینگلیسی”و “پارسی” تنها زبانهای هندو اروپاییند که نشانههای جنسی نامواژگان را از دست داده اند و نرینگی و مادگی برای واژگان ندارند
ولی چون پارسی زبانی است که کارواژگان در آن بخوبی صرف میشود (بر خلاف انگلیسی) و میتواند ساختاری بسیار خمش پذیر (flexible) بیابد چون در پارسی ساختار واژه (مرفلوژی) کانون رساناندن مفهوم است و ساختار جمله ( سینتاکس) میتواند بهر نمایی دربیاید ( که همین ویژگی سرایش را در پارسی به کمال میرساند) که یکسره برخلاف انگلیسی است و در این دید پارسی بیشتر با گویشهای باستانی آریایی همانندی دارد و حتی برای فرا نمودن زمانهای کامل میتواند از ساختار خود واژه سود جوید(همانند لاتین و یونانی)
در حالیکه در زبان انگلیسی نیاز به کارواژگان کمکی است و نرمش و خمش در جمله نیست چون(کار) واژگان صرف نمیشوند و پیشوند پسوندها هم در انگلیسی آمیخته ای از ژرمنی و یونانی و لاتینی اند
زبان پارسی اگر درست بکار برود و بر نویسنده بر آنآگاهی ژرف داشته باشد بسیار نیرومند تر از انگلیسی است
برای کاربرد درست زبانمان و برابر گزاری واژگان بیگانه بایستی :
- نخست به گویش ملی مان عشق ورزید
-کتابهای ادبی نگارندگان درجه یک را بر خواند
-آشنایی به دست کم دو زبان بیگانه داشت ( اصلا انگلیسی را نباید بشمار آورد )
- به ساختار پیشوند/ پسوند /کهوند(حرف تصغیر) آشنایی داشت
- از پارسی نویسان آفریننده پیشین نیز الگو گرفت و اندکی به زبانشناسی تاریخی نیز نگرشی داشت
-از انگیزه های سیاسی و احساسی پرهیز کرد
- ریشه های کار وازگان را بخوبی بتوان شناخت
خیلی متن خوبی بود در عین حال که درکش خیلی راحت نبود.
خوب حالا من میخواهم بدانم ، ما بعنوان عوام چه کمکی میتوانیم به پیشرفت زبان پارسی بکنیم؟
آیا راهی هست؟
در این متن به نکاتی اشاره شد که خیلی به مردم عادی مانند من مربوط نمیشد مانند سیاست.
اتفاقا آقا رضا همه چیز به مردم عادی بستگی داره . . .
سیاست فقط در دم و دستگاه دولت بودن نیست. . . سیاست یعنی نگرانی و تلاش برای امر مشترک و آزادی . . .
ba salam
unche ke shoma ba name zaban too keshvare iran mishnasid yek zaban nist mesle hamye zabanhaye addie dge !!behetoon pishnahad midam dorehaye tahavole zabane farsi ro az ketabe dr ali ashrafe sadeghi bekhoonid ta befahmid zabane emrooze farsi be estelahe zaban shenasa ye zabane amikhte mahsoob mishe yek zabani ke az amikhte shodan zabanhaye aghvame mokhtalef dar toole zaman be vujud umade .khasiate in zabanhaye amikhte ine ke too keshvari ba vosaate joghrafiayiye ziad vujud dare,loghatesh bishtar loghate ammi va az nazare ejtemaee az sootoohe payin jame ast,in zabanha be zoodi taghyir mikonand be tori ke dar arze chand dahe shekle neveshtari va goftarishoon be sheddat az ham fasele migire.hala baz ham say konid dam az khali gozashtane tarakha bezanid.albate dge kari baraye chenin zabane az dast rafteyi nemishe kard bayad besoozim be paye kasani ke hamishe dar raase jamee boodand o asib zadand be peikareye zaban va hatta jameeye bozorge iran
شما که زبان پارسی را “زبانی آمیخته” نامیدید میتوانید زبانی رانشان بدهید که آمیخته نباشد البته همه زبانها اگر ژرفتر فرونگریسته شوند بسیاری از واژگانشان وامگرفته شده است و خود از آن آگاه نیستند و دیگر اینکه بکار گیری واژگان بیگانه پرسشی “چندی” است چنانچه در گذر روزگار بسته به گزینش ادبی و توان اندیشه هر کس کم و یا بیش واژگان بیگانه در سخنش آورده است این سخن شما البته مرا بیاد ایرانستیزانی میاندازد که بگفته خودشان “فارسی را لهجه ۳۳ عربی پنداشته اند”نه دوست گرامی ام ، پارسی چون گویش رسمی فرمانروایان و زبان ادبی و علمی از اسیای مرکزی و هند و سوی باختری چین و نیز تا آناتولی و بالکان را دربرمیگرفته طبیعی است که واژگانی بدرون ان رفته است که برایشان میتوان واژگانی پارسی باز گزاشت و این سستی خویشتنی کسانی است که به فرهنگ خودشان ارزش درخور آنرا نمیگزارند .
و البته شاید زبانهای مغولستان و بومی های جزیره های اقیانوس آرام “نا آمیخته تر !” باشد ولی هیچگاه هیچکدام جایگاه پارسی را نیافته اند و نخواهند یافت چون این گویش به فرهنگ ژرف ایرانی استوار است که بسیار دیرینه است بر خلاف تبارهایی که تا سده های گذشته شهرنشین نبوده اند و هیچ دفتر ادبی شایسته ای هم ندارند هرچند که بنازند که زبانشان تا چه اندازه ” خالص” است
ولی یک برگ گلستان و بوستان به هزاران برگ از حماسه های آن بیابانگردان با زبان (بگفته خودشان با قاعده و خالص )میارزد ،چون سخن پارسی پرمغز است همه جهان را دربرمیگیرد و از خرد و رای و عرفان و مردمی(انسانیت) میگوید .
و اما درباره آنچه “بگفته خود شمادرباره دگرگونی زبان آمیختهای همچون پارسی” باید بگویم که ما هنوز هم میتوان دفترهای ادبی هزار و اندی سال پیش را بخوانیم و دریابیم پس گفته شما نادرست است که ” در عرض چند دهه تغییر میکند” .
از دیرباز ایرانیان هر کس بسته به منش و سلیقه شان بروش دیگری نوشته و سرو ده اند و اینهم از زیبایی ها و پهنای و ژرفای گسترده پارسی است که چنین زمینه ای را به گوینده و نویسنده میتواند بدهد
پارسی گوهر سخنوری همه ایرانیان است آنرا گرامی بداریم
جناب ادب دوست
به حق که نژادپرست هستید با دادن لقبهایی مثل بیابانگرد به دیگران و حقیر شمردن زبانهای دیگر و بالا بردن زبان فارسی بدون هیچ دلیل و منطقی و تنها بر اساس احساسات ناسیونالیستی.
ماندانای گرامی
از اینکه شاید کمی در دفاع از فرهنگ ایرانی تند رفته ام و شاید کسانی را بیابانگرد خوانده ام پوزش میخواهم هر چند که به دلیلهایی آوردم و به گفته ام باور دارم اما شما خود گواه باشید که آن ناشناس که نوشته من در پاسخ به او بود چنین ادعای یکسر بی بنیادی را کرده بود که:
” اونچه شما به عنوان زبان در کشور ایران میشناسید یک زبان نیست مثل همه زبانهای عادی دیگه..”
حال آیا این توهین به زبان ملی ما نیست؟
چرا شما ادعای پوچ آن ناشناس را نادیده میگیرید و سخن مرا در دفاع فرهنگ ایرانی نکوهش میکنید ؟
البته من در جاهای دیگر با این شمار از بدخواهان ایران بحث کرده ام و خوب میدانم که آنها چگونه به فرهنگ و زبان ایرانی میتازند و این جا به پندارم جایی برای برشمردن توانایی های گویش ملی مان است و آن ناشناس چنان بی پروایانه چنین سخنی نادرست درباره ما میگوید و البته اگر شما پارسی را زبان نمیدانید پس چگونه است که سروده های خیام و مولانا که به پارسیند را همه جهان گرامی میدارند و میخوانند و در حالیکه کارهای ادبی زبان” خالص” اسکیموها! هیچگاه جهانی نمیتواند بشود .
اکنون اگر کسی بیاید بگوید که ” این که زبان نیست” خوب پس چیست؟ آیا من دارم به مریخی مینویسم ؟ آیا بنشینیم و هیچ نگوییم ؟
خود آنهایی که فرهنگ ما را مینکوهند اگر کسی بگوید بالا چشمشان ابروست بهشان برمیخورد و دادشان به هفت آسمان میرسد ما چرا باید خاموش بنشینیم؟ .
شاید شماری از بدخواهان ایران از روی حسادت اینحرفها را میزنند
و بجای نشان دادن نیکیها و ادبیات گسترده و ژرف زبان مورد
علاقه خودشان! چون چیزی نمییابند پس بر پارسی خرده میگیرند آیا هزاران شاهکار ادبی پارسی ستوده بزرگانی همچون “گوته” پوشکین ، امرسون ، خرخه برخس ،فیتزجرالد …” گواه بسنده ای در هستی زبانی بلند پایه نیست ؟ آیا مگر نه اینست که در دربار شاهان غیر ایرانی ( غزنویان ، گورکانیان، تیموریان ، ..) نیز پارسی دانی هنر برجسته ای بشمار میامده و زبان دیوانی بوده است .
مگر نه اینکه سلطانهای عثمانی نیز زبان پارسی را دوست داشتند و زبان دیوانی و ادبی عثمانیان در اوج قدرت امپراطوریشان سرشار از واژگان پارسی بود ؟
مگر نه اینکه حتی ایرانیانی که زبان مادریشان پارسی نبوده نیز تنها به عشق گویش ملی مان به پارسی مینوشتند حتی اگر در گزینش ان آزاد بوده اند و شماری از آنان مانند کسروی ، کاظمزاده ایرانشهر ودیگر هم میهنان آذریمان مدافع سرسخت پارسی گویی بوده اند ؟
البته اگر کسی به فرهنگ ایرانی توهین کند که ” این که در کشور ایران است زبان نیست..”پس نباید چشمداشت پاسخی درخور یاوه گوییش داشته باشد؟
سخن مرا بنگرید و واژگان آنرا بشمارید که چند درصدش بیگانه است و پس از آن بگویید که ” فارسی به اصطلاح زبانشناسا زبانی آمیخته است (بگفته ناشناس )”
پارسی زبان “فارسها” نیست بلکه جان دل و اندیشه همه ایرانیان است و تا روزی که ایرانی با غیرتی هست از هر کجای این سرزمینمان هم که آمده باشد از آن دفاع خواهد کرد .
همانها که بر “پارسی گویی” تاخته اند همانها بوده اند که گفته اند که ” اصلا کشوری بنام ایران وجود ندارد” خدا را سپاس که بر خلاف حسادت ایشان هم ایران هزاران سال بر جا بوده است و هم
فرهنگ وادب ایرانی در گزر تاریخ درخشیده است
دوست گرامیم بیایید خوبی های فرهنگهای یکدیگر را برشمریم
و چیزی بهم بیاموزیم اما درباره فرهنگ ایرانی اگر کسی به آن توهین کند کوتاه نخواهیم آمد
شما یه کم فکر می کنی می فهمی که این اقوامی که شما ازشون حرف می زنی بهشون می گن اقوام ایرانی. و زبان فارسی هم مطعلق به اقوام ایرانی هست. یه حساب دودوتا چهارتا شمارو به این نتیجه می رسونه که این مطلبی که نقل قول کردین کاملا اشتباهه. من واقعا موندم که کجای دنیا میان زبان و فرهنگ مادریشونو این جوری می کوبن؟ روی سخنم با نویسنده این مقاله هم هست. ایشون اومدن به اسم تحقیق راجع به زبان، افکار سیاسی خودشونو در متن وارد کردن
تنها پاسخی که می تونم به کار دور از ادب ایشون بدم اینه که شما ترویج بی فرهنگی توسط سایر دولتها در کشورشونو می بینی. دولت هایی که فقط توی حرف متمدن هستن و بعد چسمتو روی همه اونها می بندی و می گی ایرانی ها بی فرهنگن؟
سپاسگزارم رضا ی گرامی، شما ایرانی راستین هستید.
دولت ها همه از ایدئولوژی های خودشون تبعیت می کنند که همه شان کثیف و ضد انسانی هستند. منظور از جوامع متمدن جامعه ی مدنی غرب است نه دولت های غربی. ما باید میان این دوتا تمایز قائل شویم.
در مورد این که در متن از زبان استفاده شده برای بیان نظرات سیاسی باید گفت که هیچ نظری غیر سیاسی نیست همه ی نظارت سیاسی هستند. هر چیزی به سیاست ربط داره. و دوم این که این گونه نقد کردن هیچ استدلال و پایه ای نداره مثلا شما باید نشان بدهید که کجا نویسنده چنین کاری کرده. آیا این که گفته باید تغییر از مسیر سیاست بگذرد اشتباه است ؟؟؟
با عرض سلام و ادب
آقای سامان پور، مطلبتان بسیار منطقی و آموزنده است. از شما سپاس گزارم.
ضمن خواندن مقاله، متوجه چند اشتباه املایی شدم که امیدوارم تصحیح بفرمایید:
“قاعده” درست است، نه “قائده”.
“ثغور” درست است، نه “ثقور”.
“بیندازند” درست است، نه “بیاندازند”.
“تحت اللفظی” درست است، نه “تحت الفظی”.
مشکل اساسی این متن(فکر میکنم اسم پژوهش یا مغاله اصلا مناسب ای کژپنداری ها نباشه) اینجاست که نویسنده تنها به واژه های غربی که وارد فارسی میشه اشاره میکنه. درست که امروزه ورود واژه های انگلیسی خیلی زیادتر از پیش شده ولی مشکل اصلی هنوز واژه های تازی اند، نه تنها واژه هایی که سالهاست وارد فارد فارسی شدن بلکه مشتق هایی هم که امروز(حتی خود فرهنگستان(اگر بشه اسمش رو فرهنگستان زبان فارسی گذاشت)) از اون ها ساخته میشه مشکل اصلی اند.
از دید نویسنده ما باید کلا زبان مادریمون رو کنار بزاریم چرا که به نظر ایشون ترجمه ی نسک های فلسفی و ادبی غرب نمیتونه معنی اصلی اون رو برسونه !. همچنین ایشون از این موضوع نیز قافل اند که زبان فارسی جزو فرهنگ ایرانی شمرده میشه و بخشی جدا نشدنی از اونه.
در کل این از دید من این با قرض نوشته شده(اصلا مهم نیست که سیاسی بباشه یا فرهنگی و یا هر چیز دیگری) و نویسنده اون رو از روی لجبازیی کودکانه نوشته.
جناب سامانپوور نجات زبان فارسی را در سرکوب زبانهای دیگر(آذری، کردی، عربی) میبینند. با این بینش نژادپرستانە ایران را فارسستان خواهید کرد و خود بە خود بە تجزیەی ایران دامن میزنید.